میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

بمیرم برات عروسکم

سلام به روی ماه هستی من دیروز روز خیلی بدی برای شما و من بود . شب قبلش تا صبح تو تب سوختی و دم دمای صبح خوابیدی . دیروز صبح شما رو سپردم دست مامان جون و خودم رفتم بیرون و به مامان جون گفتم اگه تب سبحان پایین نیومد قطره استامینوفن بهش بدین . با خیال راحت از خونه در اومدم اما بعد یه ساعت مامان جون بهم زنگ زد و گفت سبحانو می بریم بیمارستان تا دکتر ویزیتش کنه . منم گفتم منم میام . تا بیمارستان فکر میکردم واسه تب زیادت مامان جون آوردت بیمارستان اما وقتی رسیدم و مامان جون گفت به جای قطره استامینوفن بهت الکل داده نفهمیدم چی شد و مث دیوونه ها دویدم تو اتاق . جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم دارن معده ات رو شستشو میدن و تو به پهنای صورت اشک می ر...
11 آبان 1391

ماشاالله ماشاالله بهش بگین

سلام نازگلکم روز به روز داری پیشرفت میکنی ماشاالله از بین اعدادی که برات همیشه تکرار میکنم فقط تونستی دو و پنج رو یاد بگیری . عدد دو رو قشنگ ادا میکنی اما به پنج میگی منج . امروز دستت رو دوباره زدی به بخاری و شروع کردی به گریه و وقتی ازت پرسیدم چی شده ؟ بین گریه گفتی : ماما جیز . و دل من رو کباب کردی عسلم هر وقت برات خوراکی میگیریم میدی دستم و میگی : با ( یعنی باز کن ) چند بار بهت لواشک دادم و خیلی دوست داشتی و میخوردی تا اینکه چند روز پیش یه پوشه از پوشه کارهامو که جلد مشکی داشت و پلاستیک داشت رو برداشته بودی و همونطور که بهش لیس میزدی میگفتی ممم . کلی بهت خندیدیم .           ...
9 آبان 1391

ماشاالله ماشاالله بهش بگین

سلام نازگلکم روز به روز داری پیشرفت میکنی ماشاالله از بین اعدادی که برات همیشه تکرار میکنم فقط تونستی دو و پنج رو یاد بگیری . عدد دو رو قشنگ ادا میکنی اما به پنج میگی منج . امروز دستت رو دوباره زدی به بخاری و شروع کردی به گریه و وقتی ازت پرسیدم چی شده ؟ بین گریه گفتی : ماما جیز . و دل من رو کباب کردی عسلم هر وقت برات خوراکی میگیریم میدی دستم و میگی : با ( یعنی باز کن ) چند بار بهت لواشک دادم و خیلی دوست داشتی و میخوردی تا اینکه چند روز پیش یه پوشه از پوشه کارهامو که جلد مشکی داشت و پلاستیک داشت رو برداشته بودی و همونطور که بهش لیس میزدی میگفتی ممم . کلی بهت خندیدیم . عزیز دلم دوستت دارم یه دنیا ...
9 آبان 1391

یادت می ماند

   آ خر شبها به این فکر میکنم   وقتی بزرگ شدی   مردی شدی برای خودت   بعد تو اونوقت یادت میماند،   موهای سفید مامی را ،حتی خطهای ریز ریز صورتش   یا گاهی کمر دردهای کشنده اش   از اول اول نبوده است !!   یادت میماند که از اولش همینطوری به دنیا نیامده بودی!!   و گلی کوچکی بودی ،که دستان مادرانه میخواستی.   اصلا یادت هم نماند مهم نیست.   فقط یادت باشد...   وقتی خیلی خیلی جوان شدی و مردی شدی ...یادت باشد   مامی هم روزی برای خودش آرزوها و رویا هایی داشت   که همه شان ر...
9 آبان 1391

یادت می ماند

آ خر شبها به این فکر میکنم وقتی بزرگ شدی مردیشدی برای خودت بعد تو اونوقت یادت میماند، موهای سفیدمامی را،حتی خطهای ریز ریز صورتش یا گاهی کمر دردهای کشنده اش از اول اول نبوده است !! یادت میماند که از اولش همینطوری به دنیا نیامده بودی!! و گلی کوچکی بودی ،که دستان مادرانه میخواستی. اصلا یادت هم نماند مهم نیست. فقط یادت باشد... وقتی خیلی خیلی جوان شدی ومردی شدی ...یادت باشد مامیهم روزی برای خودش آرزوها و رویا هایی داشت که همه شان را با تمام خواسته ی قلبی به پای تو ریخت . همین... ...
9 آبان 1391

سبحان و شیرین کاریهای جدید

سلام عشق من   ستاره شبهای تار من تازگیا روز به روز عزیزتر میشی و کارهای جدیدتر یاد میگیری . امروز یکی از همون روزایی بود که مامان رو شوک زده کردی . صبح وقتی داشتیم با هم صبحونه میخوردیم ازت پرسیدم : سبحان جون بابایی کو ؟؟؟   و شما در کمال ناباوری دستت رو چرخوندی و گفتی نیس!     تازگیا میری رو مبل و میگی دو و می پری از شمارش اعداد فقط دو رو یاد گرفتی . وقتی نو پوشکت خرابکاری میکنی میری دم در دستشویی می ایستی و میگی جیش و سعی میکنی شلوارت رو دربیاری . اسمهای بچه ها رو کم و بیش یاد گرفتی به محمد رضا میگی : ممد به امیر رضا میگی : انیر به آتنا میگی : آنا به خاله میگی آله آقاجون رو با اس...
9 آبان 1391

سبحان و شیرین کاریهای جدید

سلام عشق من ستاره شبهای تار من تازگیا روز به روز عزیزتر میشی و کارهای جدیدتر یاد میگیری . امروز یکی از همون روزایی بود که مامان رو شوک زده کردی . صبح وقتی داشتیم با هم صبحونه میخوردیم ازت پرسیدم : سبحان جون بابایی کو ؟؟؟و شما در کمال ناباوری دستت رو چرخوندی و گفتی نیس! تازگیا میری رو مبل و میگی دو و می پری از شمارش اعداد فقط دو رو یاد گرفتی . وقتی نو پوشکت خرابکاری میکنی میری دم در دستشویی می ایستی و میگی جیش و سعی میکنی شلوارت رو دربیاری . اسمهای بچه ها رو کم و بیش یاد گرفتی به محمد رضا میگی : ممد به امیر رضا میگی : انیر به آتنا میگی : آنا به خاله میگی آله آقاجون رو با اسم کوچیک صدا میزنی و بعضی اوقات هم میگی...
9 آبان 1391

شیطونیای گل من

سلام دردونه من بعضی اوقات اینقدر عزیز میشی که دوست دارم همه دنیا رو فدای یه تار موهات بکنم . عاشقتم عسلم . بلا و شیطون و زرنگ و بازیگوش شدی و با کارات دل مامی رو می لرزونی . امروز بابایی بخاریها رو راه اندازی کرد و شما طبق معمول مهندسیت گل کرده بود و با پیچ گوشتی افتاده بودی به جون وسائلهای خونه . الهی مامان بمیره برات که دستت رو چسبوندی به بخاری و سوزوندی و کلی گریه کردی اما بعد از اون دیگه دور و بر بخاری نرفتی و حتی از یک متری بخاری رد نمیشی و همش اشاره میکنی میگی جیز آقاجون رو به اسم کوچیک صدا میزنی و وقتی دلت برای آقاجون و مامان جون تنگ میشه عکسشون رو برمیداری میذاری جلوت و با زبون خودت باهاشون حرف میزنی . من عاشق این لحظه ...
30 مهر 1391

یک پست از زبان سبحان

سهلام به خودم و مامی جون و ددی مهربون این دفعه خودم اومدم واسه خودم بنویسم که یادگاری بمونه البته مامی زحمت تایپیدنشو میکشه . من خیلی پسر گلی هستم اما مامان و بابا قدرمو نمی دونن حالا یکم از کارام براتون تعریف میکنم خودتون قضاوت کنین : تو کارای خونه کلی کمک میکنم اتاقمو به طرز خیلی خوشگلی تمیز میکنم که هر وقت مامی میاد تو اتاق باتعجب میگه وای تو که اتاق رو ترکوندی!!! و کلی کیف میکنه که کمکش کردم پس به افتخار خودم نمیدونم چرا اینا وقتی میخوان چای بخورن یواشکی قندون رو قایم میکنن تا من نبینم آخه اینا درک نمیکنن من قند دوست دارم با این که وقتی میخوان سفره بندازن کمکشون میکنم و همه چیزارو براشون میارم اما وقتی می بینم دوتایی ...
18 مهر 1391

یک پست از زبان سبحان

سهلام به خودم و مامی جون و ددی مهربون این دفعه خودم اومدم واسه خودم بنویسم که یادگاری بمونه البته مامی زحمت تایپیدنشو میکشه . من خیلی پسر گلی هستم اما مامان و بابا قدرمو نمی دونن حالا یکم از کارام براتون تعریف میکنم خودتون قضاوت کنین : تو کارای خونه کلی کمک میکنم اتاقمو به طرز خیلی خوشگلی تمیز میکنم که هر وقت مامی میاد تو اتاق باتعجب میگه وای تو که اتاق رو ترکوندی!!!و کلی کیف میکنه که کمکش کردم پس به افتخار خودم نمیدونم چرا اینا وقتی میخوان چای بخورن یواشکی قندون رو قایم میکنن تا من نبینم آخه اینا درک نمیکنن من قند دوست دارم با این که وقتی میخوان سفره بندازن کمکشون میکنم و همه چیزارو براشون میارم اما وقتی می بینم دوتایی ن...
18 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد