بمیرم برات عروسکم
سلام به روی ماه هستی من دیروز روز خیلی بدی برای شما و من بود . شب قبلش تا صبح تو تب سوختی و دم دمای صبح خوابیدی . دیروز صبح شما رو سپردم دست مامان جون و خودم رفتم بیرون و به مامان جون گفتم اگه تب سبحان پایین نیومد قطره استامینوفن بهش بدین . با خیال راحت از خونه در اومدم اما بعد یه ساعت مامان جون بهم زنگ زد و گفت سبحانو می بریم بیمارستان تا دکتر ویزیتش کنه . منم گفتم منم میام . تا بیمارستان فکر میکردم واسه تب زیادت مامان جون آوردت بیمارستان اما وقتی رسیدم و مامان جون گفت به جای قطره استامینوفن بهت الکل داده نفهمیدم چی شد و مث دیوونه ها دویدم تو اتاق . جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم دارن معده ات رو شستشو میدن و تو به پهنای صورت اشک می ر...
نویسنده :
مامان سمیرا
2:35


